تمامی مطالب موجود در این سامانه از وب سایت های دیگر و بدون دخالت انسانی جمع آوری شده , لذا تمام مسئولیت آنها بر عهده وب سایت منبع میباشد. مطالب مغایر با قوانین جمهوری اسلامی ایران را از طریق بخش تماس با ما به ما اعلام کنید.


ورود به کانال تلگرام


هنر نهفته من  

این داستان رو دو سال پیش نوشتم.من تا کلاس ششم ابتدایی انشا هام رو خواهر هام مینوشتند و من برای امتحان حفظ میکردم.در یکی از شب های تابستانی که قرار بود به کلاس هفتم بروم در ذهنم یک جرقه ای زد و شروع کردم به نوشتن.به خودم که آمدم دیدم پنج صفحه داستان نوشتم.همه خواهرهایم گفتند خیلی زیباست.
از اینجا به بعد دیگه همه انشا هام رو خودم مینوشتم.امتحانات ترم اول سال هفتم بود.رفته بودم خونه خواهرم.اون روز صبح امتحان دینی داشتم.بعد ازظهر خونه خواهرم خواب

ادامه مطلب  

 

پشت تبریزی ها غفلت پاکی بود که صدایم میزد . این خط رو که خوندم رفتم به سال های دور وقتی که 10 سالم بود پدربزرگم یه باغ بزرگ درخت تبریز داشت.این رو خواهرم خونده بود و من هاج و واج نگاش کردم هنوز زود بود برای درک این چیزا ولی چیز عجیبی بود واسم،جنسش فرق داشت .اون سال ها خواهرم همیشه با کتاب سهراب تو خونه راه می رفت ،اهل کاشانم رو می خوند وشب ها لولوی شیشه ها .خواهرم می خواست نویسنده بشه . من عاشق صداش بودم وقتی که شعر می خوند،هیچ وقت این رو بهش نگفتم

ادامه مطلب  

کتاب های نانوشته!  

( »» در ادامه پست قبلی)
با این نوشته های نا تموم چکار کنم؟!
وقتی رفتم سر فولدر نوشته های قدیمی، چهار جور نوشته پیدا کردم.
چرکنویس ها یا همون دلنوشته ها
خواب ها
شعر ها
داستان ها
...
جالبه! شعرهام تا سال 89 جمع آوری شدند! یعنی بقیشو ندارم!! اگه یه روزی وبلاگ شعرهام بپره همشون باهاش میپرن. آخه کدوم آدم عاقلیه که همه تخم مرغ هاشو توی یه سبد بذاره؟!
بدتر از اون، داستان ها هستن. تا الان 8 تا فایل داستان دارم که همشون نصفه رها شدن. اسم های عجیب و غریبی هم دارن

ادامه مطلب  

خواب  

سه شب پیش خواب دیدم!!
خواب خورشید رو دیدم و از اون روز همش رفتم تو فکرش!!
کاش میشد حالشو بپرسم ولی خب میدونم هم سرش خیلی شلوغه این روزا و هم تازه باهاش صحبت کردم!!
پ.ن:تجربه بهم ثابت کرده وقتی خواب کسی رو میبینم یا یه دفعه به یاد کسی میفتم حتما حالی ازش بپرسم ولی خب گاهی بسته به شرایط متاسفانه نمیشه!!

ادامه مطلب  

قهر  

قبلنا از یکی که ناراحت میشدم باهاش قهر میکردم و دیگه باهاش یک کلام حرف نمیزدم و کلا میبوسیدمش میذاشتمش کنار 
اما الان وقتی یکی بی لیاقتیشو ثابت کنه فقط دیگه باهاش صمیمی نمیشم 
باهاش حرف میزنم اما در حد کار راه بنداز
در حال حاضر با یکی از خواهرام قهرم 
با دو تا از برادرام صمیمی نیستم که امشب یکیشون گفت گوشیم فیلمها رو منتقل نمیکنه نذاشتم ادامه حرفشو بزنه گفتم من بلد نیستم در صورتی که مدل گوشیهامون یکیه 
اگه یه روزی خواستم جشن عروسی بگیرم به

ادامه مطلب  

کسی هس؟  

کسی اینجارو میخونه؟خواهش میکنم اگر کسی خوندج بده
تو یه کانال بودم دو فایل صوتی گذاشت که اینارو دان کنید گوش بدید باوضو رو قبلع دراز کشیده اگر سحری جنی وجود داشتع باشه از وجودتون میره و ممکنه خواب بببینید که تو خواب هرکسو دیدید یعنی اون چیزی تو وجودشه من داشت خوابم میبرد یک لحظه لرزیدم خواهرم اومد بالا سرم گف چیکار میکنی ک گغتم برو قران گوش میدم و تا اخر گوش دادم حدودا ساعت هشت شب بود
حالا ساعت دو نیم اومدم بحوابم خواهرم رو دیدم سمتم می دوید گ

ادامه مطلب  

آشفتگی  

خواب آشفتگی می بینم. با دخترها سمت حرم میریم، بعد یادم میاد تلفنم که باید همراهم باشه، فراموش کردم و یکی دو وسیله جزیی دیگه که الان یادم نیست. خواب می بینم حواسم به زمان نیست، تو حرمم، قصد وضو دارم، دخترها مرتب و وضو گرفته توی صف نماز نشسته ان. حواسم به اطرافم که هر لحظه شلوغ و شلوغ تر می شه نیست، حواسم نیست دیر شده، چادرم رو جایی میذارم که بعد از وضو برگردم و برش دارم، حواسم نیست شاید نامحرمی در مسیرم باشه، راه وضو گرفتن ساده نیست. توی جمعیتی ک

ادامه مطلب  

ای کاش  

امشب باهاش اتمام حجت کردم....به قولی حجتمو باهاش تموم کردم.....ای کاش از آستانه رد نمی کرد...اگه از آستانه رد نمی کرد اینطوری نمیشدم....داشتم بی طاقت می شدم ولی وقتی به این فکر کردم که در کنار خوبی هات بدی هم داری طاقتم زیاد شد....خیلی زیاد...
پی نوشت: خدایا کاش بیشتر بهمون فرصت با هم بودن میدادی...

ادامه مطلب  

9 آبان 95  

اون موقعی که دامغان بودم، دانشگاه مو ول کردم ولی بعدش نیومدم خونه مون. رفتم کرج پیش علی مون. از خونه زنگ میزدن می گفتن چرا برنمیگردی؟ می گفتم مگه اتاق دارم؛ بیام کجا کار کنم؟ همون روزا خواهرم ماکت یه اتاقِ کوچیکو با مقوا ساخت، عکسشو برام فرستاد. گفت اینم اتاق، دیگه چی می خوای؟خواهرم اونقدرها بزرگ بود که بدونه تو اتاقه جام نمیشه و اونقدرها بزرگ بود که بدونه با این کارش من فکر می کنم دلشون برام تنگ شده. پس برگشتم. انباری مونو تبدیلش کردم به همو

ادامه مطلب  

19 آبان 95  

اون موقعی که دامغان بودم، دانشگاه مو ول کردم ولی بعدش نیومدم خونه مون. رفتم کرج پیش علی مون. از خونه زنگ میزدن می گفتن چرا برنمیگردی؟ می گفتم مگه اتاق دارم؛ بیام کجا کار کنم؟ همون روزا خواهرم ماکت یه اتاقِ کوچیکو با مقوا ساخت، عکسشو برام فرستاد. گفت اینم اتاق، دیگه چی می خوای؟خواهرم اونقدرها بزرگ بود که بدونه تو اتاقه جام نمیشه و اونقدرها بزرگ بود که بدونه با این کارش من فکر می کنم دلشون برام تنگ شده. پس برگشتم. انباری مونو تبدیلش کردم به همو

ادامه مطلب  

 

چیزای جنسی واقعا بیخود و دست و پا گیرن،چون من سول میتمو پیدا کردم،ولی چون همجنسمه و هر دو کاملا استریتیم،باید برم یدونه دیگه پیدا کنم که باهاش زندگی کنم و بچه / گربه دار بشم. دلارام آدمیه که باهاش میشه از سکوتم لذت برد.میشه به تلافی رشت نبودنش باهاش در دو ساعت ۴ تا کافه رفت.میشه راجع به مهم ترین و مزخرف ترین مسائل باهاش حرف زد و لذت برد.به طور کلی گوگول ترینه.و گربه ی درونش قطعا خال خالی و دائم الخرخره.

ادامه مطلب  

بیقراری برای رمان  

ساعت شش وقتی از خانه بیرون می زدم برف نشسته بود. بیقرار بودم فصل دوم رمانم را بنویسم و نمیتوانستم در خانه بمانم. باید می رفتم خانه خواهرم و تنهایی می نوشتم و می خوابیدم و فکر می کردم. اما ساعت چهار صبح بهناز را بیدار کرده و گفته بودم که شاید قبل از اینکه بیدار شود بروم. خواب بود که بی سر و صدا از خانه زدم بیرون. تا حالا شخصیتی و رمانی مرا ساعت سه بامداد از خواب بیخواب نکرده بود.
توی راه به بزنگاه رمان «من پیش از تو» فکر کردم. به صحنه ای که لوئیزا تص

ادامه مطلب  

تعطیلات خونه مامانیمینا  

روز 5شنبه 95/3/13 ساعت7 صبح پرواز برای خونه مامانینا داشتیم ساعت 9 رسیدیم تا رفتیم خونشون 10 شد تا روز شنبه اونجا بودیم برگشت ساعت 9:35شب بود عالییییییییی بود دو روز پیش کسانی که خیلیییییییییی خیلییییی دوستشون دارم بودم عشق خاله کلی بزرگ شده بود دلممم براش تنگ شده بازی کردم باهاش خواهر کوچیکه میره خیاطی برام مانتو دوخت یعنی الگو کشید مامان عزیزم دوختش الهیییییی دورش بگردممممممممم همسری همش داشت کامپیوتر مامان خواهرم موبایل و تبلت خواهرم درست م

ادامه مطلب  

کوله پشتی ریحانه  

هر کدام از ما یک کوله پشتی کوچک همراهش بود چهار مرد چهار زن .من نوجوان بودم دختر سه ساله دکتر محجوب کوچکترین عضو این گروه. در یک رستوران ناهار خوردیم . همه ظاهرا آرام بودند من می فهمیدم برای همیشه ایران را ترک می کنم . خواهرم و همسرش در همین گروه بودند. مردی راهنما ،بلده همراه ما بود. به بچه داروی خواب آور داده بودند تا تمام راه بخوابد. مرد راهنما از بچه های لب مرز بود مسیر را مثل کف دستش می شناخت . شب بود وتاریک . مسیر خاکی و پر از دار و درخت . یک با

ادامه مطلب  

تعطیلات  

سه شنبه 95/9/9 ساعت 10/30 پرواز با تاخیر رفتیم خونه مامانم که ساعت 12 رسیدیم که خواهرم و فسقل و شوهرش اومدن دنبالمون وااااااااا فسقل خاله دویدم سمت عاشقشممممم نفسمه براش از این خونه هایی که خودش می تواند برود داخلش خریدم شب پیش خواهرم بودم مامانمینا نمی دانستند من میخواهم بیام تا بعدازظهرزنگ زدن بیا گفتم نمی توانم بیام صبح خونه خواهرم بودم بعد نزدیک ظهر باواتس اپ زنگ زدم من و فسقل باهم دیدن خواهر کوچیکه تعجب کرد اااا تو اینجایی ناهار خوردیم بعدا

ادامه مطلب  

وقتی هیچ کس آن کس نمی شود  

پیش نوشت: این پست لکه ننگی بر پست های این وبلاگه ... همینجا همه حرفامو پس میگیرم! کماکان پرچم آن کس بالاس با قدرت مثل بنز
____________________________
 
چند روز پیش دفاع کردم ... انقدر بی اهمیت که حاضر نشدم زود بنویسم ... یکی از استادا نیومد، ولی مهم ترین قسمت اینش بود که همه اون چی که تو دلم بود به حروم زاده اعظم که یکی از استادای دفاع بود، گفتم ... هیچ چی ته دلم نموند ... بهترین قسمت داستان اون تیکه ای بود که گفت فلان تیکه کارت کامل نیست، و من رسما تو روش واستادم که

ادامه مطلب  

خواب فرشته  

دیشب خواب فرشته رو دیدم . . .
البته اولش خواب بود . . .
تبدیل به کابوس شد . . .
روایت خواب:
... نمیدونم از کجا میومد
... رفته بودم دنبالش
... با موتور ، طبق همیشه
... کوله پشتی داشت
... حس توی خواب حسی بود که انگار بعد از مدت ها هم رو می دیدیم
... با گوشیش ور می رفت
... یه دفعه دیدم داره یه چیزایی رو پاک می کنه
... گوشیشو ازش گرفتم
... رفتم تا ته لیست پیام ها
... دیدم بله ، با همون معشوقش پیام رد و بدل کرده
... گوشیشو گذاشتم تو جیب چپم و راه افتادیم
... تو خونه خواهرم خوابید

ادامه مطلب  

داستان خشونت خانوادگی  

شانزده ساله بودم و با پدر و مادرم در مؤسّسه ای که پدربزرگم تأسیس کرده بود در وسط تأسیسات تولید قند
و شکر زندگی می کردم.  ما آنقدر دور از شهر بودیم که هیچ همسایه ای نداشتیم و من و دو خواهرم همیشه
منتظر فرصتی بودیم که برای دیدن دوستان یا رفتن به سینما به شهر برویم. یک روز پدرم از من خواست او را با اتومبیل به شهر ببرم زیرا.....
 

ادامه مطلب  

19 آبان 95  

صبح به بابام گفتم «می دونی اگه من همه جا با دوچرخه برم؛ مثلن با دوچرخه برم درو باز کنم، با دوچرخه برم تا دسشویی، با دوچرخه بیام دم در اتاق شماها؛ چقدر در مصرف وقت صرفه جویی میشه؟»گفت «تو اول برادریتو ثابت کن، یه دور تو حیاط بزن، ببینم نمی افتی، بعد بهت میگم.»برادریمو ثابت کردم، بعدش با خواهرم رفتیم دریا.وقتی داشتیم برمی گشتیم، تو خیابون، تو کوچه، دم در تاکسی تلفنی، هر جا، هر کیو دیدم باهاش سلام کردم. بعد از هر سلام هم خودم تعجبم می شد، می خندی

ادامه مطلب  

 

دیشب خواب دیدم هری پاترم و اون قسمت آخریه که باید با ولدمرت مبارزه کنم،بعد یه سری اتفاقات پیچیده ای افتاد که در نهایت ولدمرتو کشوندم به اتاق خوابم!و باهاش تنها شدم!که باهاش مبارزه کنم(هیچ کدوم اینا استعاره نیستن)بعد نمیدونم چی شد که ولدمورت تبدیل شد به یه گربه ی سفید چشم آبی!بعد منم به وسیله ی پنبه به یه طریقی از بین بردمش!بعد فهمیدم که دلیل این کارم این بوده که میدونستم تو بچگیش یه سگ داشته بعد اون سگه مرده و به این دلیل نسبت به پِت ها کلا نقط

ادامه مطلب  

سیر کردن گرسنه :))  

ساعت 7 صب خواب خواب رفتم دشویی :)) شماره 2 داشتم :))) خواب آلود بودم کارم تموم شد :) حوصله نداشتم بشورم پاشم :) شلنگو گرفتم دستم یه نگاه کردم به دست گلم :)) میخواستم شیر آبو باز کنم کنم یه منظره ای نظرمو به خودش جلب کردم :)
دیدم یه سوسک مهربون داره دشوییمو میخوره :))) همچی خوشگل هم میخورد :) از یه گوشه گاز میزد :)) یکم تماشاش کردم :)) گفتم بزار سر صب گرسنه ای رو سیر کنم :) چند دقیقه گذشت دیدم این سیر بشو نیست :)) شیر آبو وا کردم بیشورو انداختم تو چاه :))))))
ولی خو با

ادامه مطلب  

آرامشِ واقعی...  

اتفاقی کتابو برداشت...شروع کرد بخونه،داستان های کودک بود که خواهرم به خاطر تصویر سازیاش نگاش مبکرد..
داشت میخوندش بلند بلند: نخود گف:خاک به سرم این چه طرز خاستگاریه؟!لوبیا جواب داد پس چیکار باید بکنم؟!و ...
دوران بچگیم برام تداعی شد داستانایی ک مامانم برام میخوند...دقیقا با همین لحن الانش...با همین ادا کردن کلمات با لحن شخصیتای داستان...داستان خوندنش خودِ خودِ آرامش بود...یادش بخیر بچه که بودم جریان سیب زمینی سرخ کرده و گوزن موقع داستان خوندنش
هی

ادامه مطلب  

پست۳۵  

میگن اگه خواب ببینی یه دختر لباس عروس پوشیده، میمیره..
ینی من میمیرم؟؟
دیشب خودمو توی خواب دیدم که لباس عروس پوشیده بودم اما دومادی وجود نداشت..
منو مامانمو خواهرم رفته بودیم مشهد و من با همون لباس میخواستم برم حرم تا عکس بگیرم!!! خیلیم عجله داشتم 
شایدم تحت تاثیر افکار دیشبم بود که توی ذهنم واسه خودم مدل لباس طراحی میکردم برای مراسمی که چن وقته دیگه در پیشه.!
یه نفر دیگه هم با لباس عروس توی خواب دیدم اما خداروشکر اتفاقی واسش نیوفتاده: ))
 
+ با ا

ادامه مطلب  

سودابه و رودابه  

چقدر ما آدم ها حال همدیگه رو بد می فهمیم، مثلا یکی میخواد با ما حرف بزنه، با ما دوست بشه، انقدر بهش بی توجهی میکنیم، که با ما دعوا میکنه، حالا باهاش حرف میزنیم و از خودمون دفاع میکنیم. نمایشی که امروز تو بخش روانپزشکی زنان اکران شده بود! دختری که دوست داشت با بقیه ارتباط برقرار کنه، دلش دوست میخواست اما همه منتظر بودن فحاشی کنه تا باهاش حرف بزنن. 
وقتی باهاش صحبت کردم، حس کردم دارم با فاطمه (خواهرزاده 3 ساله ام) صحبت میکنم، انقدر که زود تابع من

ادامه مطلب  

 

خواهرم ب دخترش میگه خاله رو بیشتر دوست داری یا مامان بزرگ! میگه خاله ! بعد در عمل کاملا برعکس عمل میکنه.خیلی کم میاد سمت من و کلا ترجیح میده با مامانم بازی کنه! هرچند من خدایی حوصله بچه ها رو ندارم مث قدیما...اومدم مثلا خونه خواهرم سر بزنم بیشترشو خواب بودم!خواهرمم میگه تو مثلا اومدی پیش ما! همش ک خوابی! میگم آجی باور کن من خسته ام! یعنی این مهمونی اومدن بهونه ای بود ک بتونم راحت بخوابم! تو خونه وقتی میخوابم عذاب وجدان دارم همش! چون کلی درس و کار د

ادامه مطلب  

دعوا  

دیروز با خواهرم دعوام شد.
من ساعت هشت صبح بلند شدم درس خوندم و تا سا عت ده تموم شد.یک دور هم دوره کردم ساعت شد ده و نیم.برای همین رفتم تو شبکه های مجازی با دوستام حرف بزنم.ساعت یازده از خواب بلند شده میگه تو همیشه سرت تو تلگرامه{کلا پنج روزه نصب کرم اونم خودش رو کامپیوتر داشت. من اصلا گوشی ندارم.}با این وضعیت درس خوندن تجربی که هیچی به زور بری حرفه فن یه رشته برداری خودت گریه کنی.
منم فقط با لبخد نگاهش میکردم.به او یکی خواهرم میگه این فقط میخده موق

ادامه مطلب  

شکست...  

آدمها اغلب بدنبال روابط کوتاه مدتن...
 
به زبان ساده تر کسی رو میخوان که باهاش روزگار بگذرونن...
این واسه بعضیاشون گرون تموم میشه...
 
+ دیشب خواب بدی دیدم... صبح بود البته... احتمالا ۵ و نیم...
+ امروز بعد دو سال شکستمو فریاد زدم... شکستی که خیلی تلاش کردم نپذیرمش...

ادامه مطلب  

71  

از دیشب خونه عمو بودم تا امشب .. تو راه برگشت "م" خیلی بهم گیر داد کلی بحث که چرا خونه عمو موندی چرا فلانو چرا بیسار .. حسابی عصبانی و کلافم کرد .. وقتی رسیدیم رفتم تو اتاقم و دیگه باهاش حرف نزدم .. بعد از یک ساعت اومد پیشونیمو بوسید و گفت ببخشید .. باهاش سر سنگین بودم ..
بعد از یک ساعتِ دیگه در حالی که تو هال دراز کشیده بود گفت :
نسرین ...
من: سکوت ..
هیچ وقت شب جایی نمون خواهرم .. 
وقتی خونه نیستی انقدر دلم میگیره و حوصلم سر میره که حد نداره .. 
اصلا دیگه هر

ادامه مطلب  

 

همکلاسی من میگه بخون واسه کنکور دکتری اون رفیق نیست اگه بود می گفت بهتره یه جا مشغول شی، اون وقت انگیزه پیدا می کنی که بخونی واسه آزمون های استخدامی.یه بار می گفت باید سر به سر کتابها گذاشت.یه بار دیگه می گفت کتابها رو پرت میدم.دیونه است.این که راجع به کنکور با من صحبت می کنه به خاطر این که دفعه اولی که رفتم باهاش صحبت کردم تو حرفام بهش گفتم کاش می شد منم یه دانشگاه خوب دکتری قبول شم،صرفا یه فانتزی بود یکی دو جمله با این مضمون بهش گفتم.همین دیشب

ادامه مطلب  

۲۴ آبان  

صبح حدود ۱۰:۳۰بیدارشدم ,البته ۳:۳۰ صبح خوابیدم, یدارشدم و دوباره خواب,
ولی ۱۰:۳۰ بیدار شدم, با بابا صحبت کردم, بعدش صورتمو شستم و وضو گرفتم, آشپزخونه نامرتب بود بخاطر مهمونی دیشب, ظرفای خشک شده را گذاشتم داخل کابینتا, لباسا را داخل ماشین گذاشتم, ظرفای کثیفم ک کلی بود شستم, دیگه حس نداشتم, وسایل داخل یخچالم مرتب کردم, گوشیمو برداشتم ببینم داداش جوابمو داده یا نه, تو همین حین تلفن خونه زنگ خورد ,شماره داداش بود تا جواب بدم قطع شد, دوباره گرفتم,

ادامه مطلب  

داستان کوتاه 2  

تربیت با قوه عدم خشونت - پیاده راه رفتن مسیر بسیار طولانی
دکتر آرون گاندی، نوۀ مهاتما گاندی و مؤسّس مؤسّسۀ "ام ‌کی ‌گاندی برای عدم خشونت"، داستان زیر را به عنوان نمونه ای از عدم خشونت والدین در تربیت فرزند بیان می کند:شانزده ساله بودم و با پدر و مادرم در مؤسّسه ای که پدربزرگم در فاصلۀ هجده مایلی دِربِن (Durban)، در افریقای جنوبی، در وسط تأسیسات تولید قند و شکر،تأسیس کرده بود زندگی می کردم.  ما آنقدر دور از شهر بودیم که هیچ همسایه ای نداشتیم و من

ادامه مطلب  

سر هیچکس نیاد که عزیزش مشکلی داشته باشه  

داشتم قوی میموندم و احساساتمو کنترل میکردم. همه چیز خوب پیش رفت تا وفتی آقای داروخانه با تعجب نگاهم کرد و پرسید اینا رو برای کی میخوای؟!
قاعدتاً باید میگفتم خواهرم و بعد صبر میکردم تا ۱۲۰ تا قرص رو برای مصرف ۲۴ روز بگیرم و بیام خونه. ولی من بجاش گفتم خواهرم و قرصا رو برداشتم و تمام طول راه گریه کردم.

ادامه مطلب  

 

امروز دعوای بدی با خواهر بزرگم کردم یه بحث ِ عادی که یهو بالا گرفت نه تنها خواهرم بلکه مادرم داغ کردم و جیغ زدم که شما الید و بلید خلاصه از خونه ی خواهرم با قهر اومدم بیرون و بماند که بی احترامی هم کردم و انقد موضوع اونارو بزرگ کردم که فک کنن من دلخور شدم و همش داد میزدم که شما بی ادبین!!یعنی یه بحث کوچیک رو خیلی گنده کردم
اومدم خونه کتابی که از خونشون دستم بود کتاب نهج الفصاحه بود وازش کردم خوندم
از خودم بدم اومد دل دل کردم ولی رفتم
رفتم خونشون

ادامه مطلب  

زنبورهای عسل در خانه و خواب  

 
استاد یکی از درسهایمان در دانشگاه از ما خواسته بود خواب هایمان برایش بنویسیم. چیز زیادی از کاری که می خواست بکند به ما نگفت. حتی نگفت این کار فایده اش چیست. ما مرتب خواب هایمان را می نوشتیم و به کلاس می آوردیم. از اتفاقات واقعی هر روز هم باید برایش می نوشتیم. استادمان آدم سودجویی به نظرم می رسید. با خواب های ما رساله دکترایش را نوشت اما در کلاس هایمان چیزی درباره این فرآیند و اهمیتش به ما نگفت. حتی جایی ننوشت که ما با نوشتن خواب هایمان به او در

ادامه مطلب  

 

Part1                                                                                            خواب دیدم خودم رو شبیه یک پسر  ماه بالای سرش شکلی عجیب داشت اون. پسر زل زده بود ب ماه . هیچ توجهی ب اطرافش نداشت .  جوری فکرمیکردی وایساده خواب رفته                           حسی عجیب داشتم ب اون  همه جا تاریک شد انگار ازاول نوری وجود نداشته به هرطرف میرفتم یا نگاه میکردم خاموشیه مطلق بود سردم شده بود.از خواب پریدم .زیر نور مهتاب از خواب بی

ادامه مطلب  

باورم نمیشه  

با م.م  رفتم بیرون وبهش گفتم همه چی رو.اونم بدون اینکه زیادناراحت شه یا هرچیه دیگه قبول کرد وتموم شد.بعدازاینکه تموم شد فهمیدم واقعا حسی بهش نداشتم وبرای سرگرمی باهاش بودم که خدارو شکر زود متوجه شدم وتمومش کردم.
ولی دلیل اصلی که باعث شد دست به قلم بشم عشقم بود.امروز ی حرفایی بهم زد.نمیدونم چرا این حرفا رو بهم گفت.نمیدونم چرا ی دفعه از این روبه اون روشد.نمیدونم هدفش از این حرفا چی بود ولی خدایا الان وقتش نیس.الان وقت شکستن قلبم نیس.من تازه بهش

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1